|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
نیستان
بشنوازنی چون حکایت می کند ××××××× وزجدایی هاشکایت می کند
سلام دیگه نتونستم مغرورباشم غرورم رو شکستم و گفتم
چه خوش روزی بودروزجدایی اگربا وی نباشد بی وفایی اگرچه تلخ باشد فرقت یار دراوشیرین بود امید دیدار خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید با زدیدن چه باشدگرخورم صدسال تیمار چوبینم دوست رایک روزدیدار اگر یک روزبادلبرخوری نوش کنی تیمارصدساله فراموش نه ای دل توکمی از باغبانی نه مهرتوکم است ازگلستانی نبینی باغبان چون گل بکارد چه مایه غم خورد تاگل برآید به روزوشب بودبی خوردوبی خواب گهی پیراید او را گه دهد آب گهی ازبهراو خوابش رمیده گهی از خوار او دستش خلیده به امید آن همه تیمار بیند که تا روزی براو گل بار بیند نبینی آنکه دارد بلبلی را که از بانکش طرب خیزد دلی را دهد او را شب و روز آب و دانه کند او را ز عود و ساج خانه بدو باشد همیشه خرم و کش برآن امید که بانکی کند خوش همیشه تا برآید ماه و خورشید مرا باشد به وصل یار امید مرادردل درخت مهربانی به چه ماند؟به سرو بوستانی نه شاخش خشک گردد روز سرما نه برگش زرد گردد روز گرما همیشه سبزونغزوآبدار است توپنداری که هرروزش بهاراست تورادردل درخت مهربانی به چه ماند؟به گلزار خزانی برهنه گشته و بی بارمانده گل و برگش برفته،خار مانده منم چون شاخ تشنه دربهاران تویی همچون هوای ابروباراننبرم از توامید،ای نگارین که تا از من نبرد جان شیرین مرا تا عشق صبرازدل براندست بدین امید جان من بماندست نسوزد جان من یکباره در تاب که امیدت زند گه گه براو آب گرامیدم نماند وای جانم که بی امید یک ساعت نمانم همتون یه طوری با این شعرم متناسبین. مگه نه؟! ولی من.. اللهم عجل لولیک الفرج.....
بای تا های
|+| نوشته شده توسط نی در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 17:0
|